
دل شکسته...زبان بسته...روح خسته...اینهمه را کجا باید برد...
گورستانی به من نشان دهید تا احساسم را،فریادم را ،خودم را در آن چال کنم...

مرا اينگونه باور کن...!
کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته...!
خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!
نمي دانم مرا ايا گناهي هست..؟
که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟
مرا اينگونه باور کن...!

خدایا به آنهایی که ادعای عاشقی تو را دارند بیاموز که بزرگترین گناه شکستن دل آدمیان است
در گذرگاه زمان ، خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند...!
کاش به زمانی برگردم،که تنها غم زندگی ام، شکستن نوک مدادم بود...

اگرقرارباشه ظرف 24ساعت، دنيا به پايان برسه،همه به دنبال کسايي هستن
تا يه جورايي حلاليت بگيرن تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها
اشغال ميشه نامه ها ايميل ها وحتي پي ام ها پر ميشه از کلمه هايي مثل:((از اينکه
رنجوندمت پشيمونم،منو ببخش،تو رو عاشقونه مي پرستم،مراقب خودت باش))
اما بين اين همه پيام يکي از همه تکوننده تره که
(( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم ))
پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگرهرگز نباشد

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!
سکوت کوچه های تاریک جانم گریه می خواهد
تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد
ببار ای ابر باران زا میان شعر های من
که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد

خسته ام...
ازاين دنياي به ظاهرزيبا
از اين مردم که به ظاهر صادق و با وفا اند.
خسته ام...
از دوري،از درد انتظار
از اين بيماري نا علاج خسته ام.
آري پروردگارا
از اين دنيا خسته ام...
ازآدم ها يش،از دروغ ها يش،از نيرنگ ها يش خسته ام.
پس کو صداقت و محبت؟!!
چرا اندکي محبت درميان دل مردم نيست؟!!!
همش نيرنگ پيداست.
ديگر دست محبتي در ميان مردم نيست.
سفره ي دل مردم همش دروغ است و به ظاهرپاک و صاف...
خسته ام...

قفس داران سکوتم را
شکستند...
دل دائم صبورم را
شکستند...
به جرم آزاد بودن
پرو بال عبورم را
شکستند...
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را
شکستند...
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي...روياي دورم را شکستند
کوچه ی قلبم عادت کرده است به کسانی که می آییند روی آن خطی می کشند
و می روند کاش شب بود و دیگر خطی نکشند...
تنهاتر ازهميشه
جام مي ام تهي است
جام غمم
پر است
و ز جام دل مپرس
کاين جام را
به سنگ صبوريشکسته ام

رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست
هر کي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون دیگه نیست

... سرکی می کشد و می گذرد

ازوقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد
از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد
از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد
از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد
از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و
بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد
از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد
از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود
چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند
چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند
چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد
بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشم،مستم اگر صاحب میخانه نباشم،ای دوست
اگر جان طلبی آن به تو بخشم،از جان چه عزیز تر بگو آن به تو بخشم.


